ایران امروز ما!!!!!!!!!

                

              ماکه اطفال این دبستانیم

                                                                    همه از خاک پاک ایرانیم

               همه با هم برادر وطنیم

                                                                   مهربان همچو جسم با جانانیم

               اشرف و انجب تمام ملل

                                                                    یادگار قدیم دورانیم

              وطن ما به جای مادر ماست

                                                                   ما گروه وطن پرستانیم

               شکر دازیم که از طفولیت

                                                                  درس حب الوطن همی خوانیم

            چون که حب وطن،ز ایمان است

                                                                  ما یقینا زاهل ایمانیم

            گر رسد دشمنی برای وطن

                                                                 جان و دل رایگان بیفشانیم

به امید یزدان پاک آزادی نزدیک است

پاینده ایران

نگاهی به "مجسمه داریوش"در مصر

نگاهی به "مجسمه داریوش"
مجسمه داریوش نشانه‌ای از باشندگی هخامنشیان در مصر است

فرتور از اینترنت است

 اولین باشندگی هخامنشیان در مصر به دوران کمبوجیه پسر کوروش باز می‌گردد.او درسال ۵۲۵ پیش از میلاد، در لشکر‌کشی به مصر توانست مقابل فرعون پسامتیخ سوم (Psammetichus III) از سلسله بیست و ششم فراعنه مصر پیروز شود و آن کشور را به یکی از ساتراپی‌ها یا ایالات هخامنشی تبدیل کند.
پس از کمبوجیه داریوش اول نیز بر مصر حکومت کرد. داریوش به منظور دسترسی آسان‌تر از راه دریا به مصر که جزو قلمرو او محسوب می‌شد، راه یا کانال دریایی میان رودخانه نیل و دریای سرخ را که اکنون دریای مدیترانه را به دریای سرخ متصل می کند را دوباره برقرار کرد.
طبیعتاً باشندگی شاهنشاهان هخامنشی در مصر سبب تاثیرگذاری هنر، معماری و مهندسی مصری و هخامنشی بر یکدیگر شده که دراینجا به یک نمونه از آن اشاره می‌کنیم: 
در سال ۱۹۷۲ میلادی و در جریان حفاری‌های باستان‌شناسی در شوش، مجسمه‌ای سنگی و بدون سر از داریوش اول به دست آمد. روی پایه این مجسمه علاوه بر استفاده از خط میخی (به پارسی باستان، ایلامی و آکدی) از خط هیروگلیف مصری نیز استفاده شده است و اکنون در موزه ملی ایران نگهداری می‌شود.
به اعتقاد برشانی (Bresciani) این مجسمه استفاده از متون چند زبانی را به عنوان ابزاری سیاسی تایید کرده و همچنین نشان آن است که داریوش اهمیت مصر و فرهنگ آن را به خوبی می‌شناخته است.
در چند جای این مجسمه با استفاده از علایم هیروگلیف نام داریوش تکرار شده است. مجسمه که پیکر پادشاه را در جامه پارسی، با خنجری حمایل کمر و دستی مشت شده روی سینه نشان می‌دهد، از قسمت سینه به بالا شکسته است.
نوشته‌های میخی روی مجسمه نشان می‌دهد که داریوش خود دستور ساختن مجسمه را داده است تا آیندگان بدانند که «مرد پارسی» پیروز مصر بوده است.
تحقیقات هیات فرانسوی نیز روی جنس سنگ به کار رفته در تندیس نشان داد که از نوعی سنگ که در معادن سنگ وادی حمامات مصر یافت می‌شود، ساخته شده است و سپس به ایران و به شوش انتقال پیدا کرده و در کنار دروازه ورودی کاخ سلطنتی نصب شده است.
با این حال نوشته‌های روی مجسمه، نشانگر این است که قرار بوده مجسمه در مصر باقی بماند، اما مشخص نیست به چه دلیل به ایران آورده شده است.
روی پایه مجسمه نمادهایی از ملل تحت تسلط داریوش حکاکی و نام آن‌ها نیز با هیروگلیف درج شده است. در بخش مرکزی این قسمت نماد «هاپی» خدای رودخانه نیل تصویر شده است.برخی باستان‌شناسان احتمال می‌دهند مجسمه از راه دریایی و از طریق همان کانالی که داریوش دستور حفر آن را صادر کرد به ایران آورده شده باشد.
(خداي بزرگ است اهورامزدا، که اين زمين را آفريد، که آسمان را آفريد، که مردم را آفريد، که شادي را براي مردم آفريد، که داريوش شاه را آفريد . اين پيکره سنگي که داريوش شاه دستور داد در مصر ساخته شود از آن جهت که از اين پس هر که آن را ديد بداند که مرد پارسي مصر را در دست دارد.
من داريوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورها، شاه در اين زمين بزرگ، پسر ويشاسب هخامنشي. داريوش شاه گويد، اهورامزدا بپاياد هر آنچه کرده است.)
متن بالا برگردان کتيبه تنديس داريوش است.
گزیده روز تارنما:
سرویس خواندنی ها- خواندنی های تاریخ و فرهنگ ایران41
گزارش تصویری: گردهمایی هیات رییسه نهادهای زرتشتی تهران

نامه‌ «داريوش‌ بزرگ‌» به‌ «هراكليت»،‌ فیلسوف اشراقی یونان و پاسخ‌ هراكليت

 فرید شولیزاده: اینکه بخشی از فلاسفه ی یونان باستان،بطور مشخص افرادی چون هراکلیت،سقراط،فیثاغورث،افلاطون،ارسطو و... با آموزه های مغان زرتشتی و فرزانش فرهمندی[حکمت اشراق] آشنا بوده اند،سخن پوشیده ای نیست.سیری در آثار بجای مانده و منسوب به این فرزانگان یونانی خود مؤید این سخن است.
مقصود ما در این نوشتار متوجه هراکلیت[HERAKLEITOS] است.فیلسوفی که بسیاری از پژوهشگران از نزدیکی اندیشه های او به تعلیمات اشراقی مغان زرتشتی سخن گفته اند.چنانکه پروفسور میلز[L.H.MILL] اوستا شناس نامی در نوشتاری تحت عنوان «زرتشت و یونانیان» با ارائه برهان های گوناگون بر آن است که نشان دهد هراکلیت با بنیاد های فکری اشو زرتشت و فرزانش فرهمندی آشنایی داشته و این آموزه ها را از گفتمان با مغان زرتشتی فرا گرفته است.
هراکلیت در تشریح ذات هستی به نور جوهرین می نویسد:«جهان ساخته خدایان و یا آدمیان نیست،بلکه آتش اسری است که به سامان و داد و اندازه فروزش می یابد و خاموش می شود این آتش بنیک همان سخن یا خرد است که به دنبال گسلش آن، و جنگ میان پاره هایش،همه چیز باشنده می گردد و بدنبال آرامش همه چیز افسرده می شود و به آتش بنیک بر می گردد.»
داريوش بزرگ،‌شاه‌ ايران‌ در نامه‌اي‌ از هراكليت‌ را به نزد خود دعوت می کند‌‌.داريوش‌ شاه در این نامه مي‌نويسد كه‌ بخشهایی‌ از اثر هراكليت‌ درباره‌ طبيعت‌، گنگ و دشوار است‌ و از او می خواهد که به ایران و به نزد داریوش شاه آمده،علم خویش روشن سازد.در ادامه متن‌ نامه‌ داريوش‌ شاه‌ و پاسخ‌ قناعت‌ مدارانه‌ و حكيمانه‌ هراكليت‌ را به‌ روايتِ ديوژنس‌ مي‌خوانيم.داريوش‌ بزرگ به‌ هراكليتوس‌ نامه‌اي‌ با اين‌ مضمون‌ نوشته‌ است‌:
«داريوش‌ شاه‌ پسر هوستاسِپس‌[ويشتاسپ‌] خطاب‌ به‌ هراكليتوس‌ دانا مرد افسوس‌، درود! تو كتابي‌ درباره‌ي‌ طبيعت‌ نوشته‌اي‌ كه‌ فهم‌ آن‌ دشوار و تفسير آن‌ نيز دشوار است‌. در برخي‌ قسمتها اگر كلمه‌ به‌ كلمه‌ تفسير شود،به‌ نظر مي‌آيد كه‌ شامل‌ نيروي‌ مشاهده‌ و نظر در همه‌ي‌ جهان‌ است‌ و آنچه‌ در آن‌ روي‌ مي‌دهد، كه‌ بر پايه‌ي‌ خدايي‌ترين‌ حركت‌ قرار دارد.اما درباره‌ي‌ بيشتر قسمتهاي‌ آن‌،بايد از داوري‌ خودداري‌ كرد،چنانكه‌ حتي‌ بهره‌مندترين‌ كسان‌ از ادبيات‌،سرگردانند كه‌ تفسير درست‌ كتاب‌ تو چيست‌.
بنابراين‌ داريوش‌ شاه‌ پسر هوستاسپس‌ خواهان‌ است‌ كه‌ از پندهاي‌ تو بهره‌مند شود.پس‌ زودتر بيا تا مرا در كاخ‌ من‌ ديدار كني‌.زيرا يونانيان‌ بيشتر اوقات‌ مردان‌ داناي‌ خود را ارج‌ نمي‌نهند و از وصاياي‌ آنان‌ كه‌ شنيدن‌ و آموختن‌ آنها سودمند است‌، غفلت‌ مي‌كنند.اما در دربار من‌ همه‌گونه‌ مزيتها به‌ تو داده‌ خواهد شد، و گفتگوهاي‌ روزانه‌ درباره‌ي‌ مسائل‌ عالي‌ و نيز زندگي‌ خوشنامي‌ هماهنگ‌ با اندرزهاي‌ تو خواهيم‌ داشت‌.»
هراكليتوس‌ حکیم در پاسخ‌ آن‌ نامه‌ي‌ داريوش شاه بزرگ‌ چنين‌ نوشت‌:
«هراكليتوس‌ از افسوس‌ به‌ داريوش‌ شاه‌ پسر هوستاسپس‌،درود! همه‌ي‌ مردمان‌ روي‌ زمين‌ از حقيقت‌ و كردار عادلانه‌ دوري‌ مي‌كنند و به‌ علت‌ بي‌خردي‌ زشت‌،خود را به‌ آز سيري‌ ناپذير و شهرت‌ جويي‌ مي‌سپارند.اما من‌،از آنجا كه‌ همه‌ي‌ پستيها را به‌ فراموشي‌ سپرده‌ام‌ و از فزون ‌جويي‌ كه‌ خويشاوند نزديك‌ حسد است‌ گريزانم‌ و چون‌ از شكوه‌ فراوان‌ اجتناب‌ دارم‌،نمي‌توانم‌ به‌ سرزمين‌ ايران‌ بيايم‌.من‌ به‌ اندك‌ مايه‌ راضيم‌ كه‌ هماهنگ‌ با فكر و منظور من‌ باشد.»

_ به نقل از «ديوژنس‌» كتاب‌ نهم ، بندهای‌13و14

برگی از تاریخ

برگی از تاریخ
نامه‌ «داريوش‌ بزرگ‌» به‌ «هراكليت»،‌ فیلسوف اشراقی یونان و پاسخ‌ هراكليت


 فرید شولیزاده: اینکه بخشی از فلاسفه ی یونان باستان،بطور مشخص افرادی چون هراکلیت،سقراط،فیثاغورث،افلاطون،ارسطو و... با آموزه های مغان زرتشتی و فرزانش فرهمندی[حکمت اشراق] آشنا بوده اند،سخن پوشیده ای نیست.سیری در آثار بجای مانده و منسوب به این فرزانگان یونانی خود مؤید این سخن است.
مقصود ما در این نوشتار متوجه هراکلیت[HERAKLEITOS] است.فیلسوفی که بسیاری از پژوهشگران از نزدیکی اندیشه های او به تعلیمات اشراقی مغان زرتشتی سخن گفته اند.چنانکه پروفسور میلز[L.H.MILL] اوستا شناس نامی در نوشتاری تحت عنوان «زرتشت و یونانیان» با ارائه برهان های گوناگون بر آن است که نشان دهد هراکلیت با بنیاد های فکری اشو زرتشت و فرزانش فرهمندی آشنایی داشته و این آموزه ها را از گفتمان با مغان زرتشتی فرا گرفته است.
هراکلیت در تشریح ذات هستی به نور جوهرین می نویسد:«جهان ساخته خدایان و یا آدمیان نیست،بلکه آتش اسری است که به سامان و داد و اندازه فروزش می یابد و خاموش می شود این آتش بنیک همان سخن یا خرد است که به دنبال گسلش آن، و جنگ میان پاره هایش،همه چیز باشنده می گردد و بدنبال آرامش همه چیز افسرده می شود و به آتش بنیک بر می گردد.»
داريوش بزرگ،‌شاه‌ ايران‌ در نامه‌اي‌ از هراكليت‌ را به نزد خود دعوت می کند‌‌.داريوش‌ شاه در این نامه مي‌نويسد كه‌ بخشهایی‌ از اثر هراكليت‌ درباره‌ طبيعت‌، گنگ و دشوار است‌ و از او می خواهد که به ایران و به نزد داریوش شاه آمده،علم خویش روشن سازد.در ادامه متن‌ نامه‌ داريوش‌ شاه‌ و پاسخ‌ قناعت‌ مدارانه‌ و حكيمانه‌ هراكليت‌ را به‌ روايتِ ديوژنس‌ مي‌خوانيم.داريوش‌ بزرگ به‌ هراكليتوس‌ نامه‌اي‌ با اين‌ مضمون‌ نوشته‌ است‌:
«داريوش‌ شاه‌ پسر هوستاسِپس‌[ويشتاسپ‌] خطاب‌ به‌ هراكليتوس‌ دانا مرد افسوس‌، درود! تو كتابي‌ درباره‌ي‌ طبيعت‌ نوشته‌اي‌ كه‌ فهم‌ آن‌ دشوار و تفسير آن‌ نيز دشوار است‌. در برخي‌ قسمتها اگر كلمه‌ به‌ كلمه‌ تفسير شود،به‌ نظر مي‌آيد كه‌ شامل‌ نيروي‌ مشاهده‌ و نظر در همه‌ي‌ جهان‌ است‌ و آنچه‌ در آن‌ روي‌ مي‌دهد، كه‌ بر پايه‌ي‌ خدايي‌ترين‌ حركت‌ قرار دارد.اما درباره‌ي‌ بيشتر قسمتهاي‌ آن‌،بايد از داوري‌ خودداري‌ كرد،چنانكه‌ حتي‌ بهره‌مندترين‌ كسان‌ از ادبيات‌،سرگردانند كه‌ تفسير درست‌ كتاب‌ تو چيست‌.
بنابراين‌ داريوش‌ شاه‌ پسر هوستاسپس‌ خواهان‌ است‌ كه‌ از پندهاي‌ تو بهره‌مند شود.پس‌ زودتر بيا تا مرا در كاخ‌ من‌ ديدار كني‌.زيرا يونانيان‌ بيشتر اوقات‌ مردان‌ داناي‌ خود را ارج‌ نمي‌نهند و از وصاياي‌ آنان‌ كه‌ شنيدن‌ و آموختن‌ آنها سودمند است‌، غفلت‌ مي‌كنند.اما در دربار من‌ همه‌گونه‌ مزيتها به‌ تو داده‌ خواهد شد، و گفتگوهاي‌ روزانه‌ درباره‌ي‌ مسائل‌ عالي‌ و نيز زندگي‌ خوشنامي‌ هماهنگ‌ با اندرزهاي‌ تو خواهيم‌ داشت‌.»
هراكليتوس‌ حکیم در پاسخ‌ آن‌ نامه‌ي‌ داريوش شاه بزرگ‌ چنين‌ نوشت‌:
«هراكليتوس‌ از افسوس‌ به‌ داريوش‌ شاه‌ پسر هوستاسپس‌،درود! همه‌ي‌ مردمان‌ روي‌ زمين‌ از حقيقت‌ و كردار عادلانه‌ دوري‌ مي‌كنند و به‌ علت‌ بي‌خردي‌ زشت‌،خود را به‌ آز سيري‌ ناپذير و شهرت‌ جويي‌ مي‌سپارند.اما من‌،از آنجا كه‌ همه‌ي‌ پستيها را به‌ فراموشي‌ سپرده‌ام‌ و از فزون ‌جويي‌ كه‌ خويشاوند نزديك‌ حسد است‌ گريزانم‌ و چون‌ از شكوه‌ فراوان‌ اجتناب‌ دارم‌،نمي‌توانم‌ به‌ سرزمين‌ ايران‌ بيايم‌.من‌ به‌ اندك‌ مايه‌ راضيم‌ كه‌ هماهنگ‌ با فكر و منظور من‌ باشد.»

_ به نقل از «ديوژنس‌» كتاب‌ نهم ، بندهای‌13و14

سپندار مذگان

اینک زمین را می‌ستاییم؛

 

زمینی که ما را در بر گرفته است.

 

ای اََهوره‌مَزدا !

 

زنان را میستاییم.

 

زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند

 

و از بهترین اَشَه برخوردارند، می‌ستاییم.

 

اوستا - یسنا ۳۸ - بند ۱

 

 

====================================

 

 

سپندارمذگان :

 

 

در ایران باستان، از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۴ روز پس از والنتاین فرنگی! این روز “سپندارمذگان” یا “اسفندارمذگان” نام داشته است. توضیح: “سپنته آرمئیتی” که چهارمین امشاسپند در دین زرتشت است، در پهلوی “سپندازمذ” گفته شده که به معنی فروتنی است. از طرفی چون این امشاسپند، سومین امشاسپند بانو ست و به دلیل مقام بزرگی که زن در کیش مهر دارد، این روز به نام و مخصوص زنان بوده است. جشنی که در این روز برگزار می‌شده به “سپندارمزگان” معروف است. نام‌های دیگر آن “مردگیران”، “مژدگیران” می باشد. ابوریحان بیرونی می‌نویسد: “اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می‌رود.” و در زمان ابوریحان این رسم وجود داشته است. در این روز مردان به جهت گرامی‌داشتِ مقام زن به آنها هدیه می‌دادند. این جشن تنها بخشش هدایا نبوده بلکه در این روزها زنان فرمانروایی می‌کردند و مردان از آنها اطاعت می‌کردند. به این دلیل به این روز مردگیران می‌گفتند که در این جشن زنها می‌توانستند با آزادی و اختیار خویش مرد زندگی خود را انتخاب کنند. هم‌چنین “سپندارمذ” در اوستا، “سپند آرمیتی” و در پهلوی، “سپندارمت” یا ” سپندارمد” و در فارسی، "سپندارمذ” یا “اسفند”خوانده می‌شود که مرکب است از دو جزء “سپند” به معنی “ورجاوند” و “آرمیتی” که معنی اندیشه و فداکاری و بردباری و سازگاری و فروتنی می‌دهد. در پهلوی معنی این ترکیب را “خرد کامل” نوشته اند. در گاهان، غالبا جزء دوم آن ( آرمیتی ) به تنهایی آمده و یکی از فروزه‌های “مزدا اهوره” است. اما در اوستای نو، سپندارمذ نام یکی از امشاسپندان است که در گروه سه‌گانه امشاسپند بانوان – سپندار مذ، خرداد و امرداد – جای دارند و از نمادهای مادر خدایی اهوره‌مزدا به شمار می‌رود. این امشاسپند بانو در جهان مینوی نماد دوستداری و بردباری و فروتنی اهوره‌مزدا و در جهان استومند، نگهبان زمین و پاکی و باروری و سرسبزی آن است. او دختر اهوره‌مزدا است و ایزد بانوان آبان ( اردویسور آناهیتا ) و دین و از یاران و همکاران او هستند و “ترومیتی” – دیو ناخشنودی و خیره‌سری و یکی از بزرگان دیوان- دشمن اوست. در گاهان از “سپند آرمیتی” چون پرورش‌دهنده‌ی آفریدگان یاد می‌شود و از طریق اوست که مردم برکت می‌یابند. مزدا اهوره او را آفریده است تا رمه‌ها را مرغزارهای سرسبز ببخشد. در اوستای نو، او دارنده‌ی ده‌هزار داروی درمان‌بخش است. و نام او معمولا مترادف با زمین آمده است. دکتر بهار می‌نویسد: ” در وندیداد آمده که بعضی آن را با زمین یکی دانسته اند. مولتن براین بر این گمان است که این نام در اصل “آراماتا” بوده است به معنی “مادر زمین”. واژه‌ی “ساندارامت” در ارمنی ( به معنی اندرون زمین ) صورتی از “سپندارمذ” است. پنجمین روز ماه و دوازدهمین ماه سال به نام این امشاسپند بانو است که در فارسی اسفند گفته می‌شود. گل بیدمشک را نیز ویژه‌ی او دانسته اند. فلسفه‌ی بزرگ‌داشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌کردند و علاوه بر این‌که ماه‌ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به عنوان مثال روز اول “روز اهورا مزدا”، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی “بهترین راستی و پاکی” که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی “شاهی و فرمانروایی آرمانی” که خاص خداوند است و روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پرمهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را به عنوان نماد عشق می‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه، مهر نام داشت و در ماه مهر، مهرگان لقب می‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه "سپندارمذ” یا "اسفندارمذ نام داشت و در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌گرفتند.* سپندار مذگان جشن زمین و گرامی‌داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌کردند. ملت ایران از جمله ملت‌هایی است که زندگی‌اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت‌های گوناگون جشن می‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌گذرانده اند. این جشن‌ها نشان‌دهنده‌ی فرهنگ، نحوه‌ی زندگی، خلق و خوی، فلسفه‌ی حیات و کلا جهان‌بینی ایرانیان باستان است. از آن‌جایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم، شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.

 

کورش در قران

ذوالقرنينذوالقرنین و نگاره نگهبان چهار بال
مسئله ذوالقرنین را که در قرآن آمده است می توان با تورات و نگاره کوروش و شواهد تاریخی تفسیر کرد. براي «ذوالقرنين» معاني گوناگوني ذكر شده است. برخی ذوالقرنين را به معناي دو قرن  گرفته اند. به اين معني كه مردم را در حدود دو قرن يا دو نسل دعوت به حق نمود. برخی نيز گفته اند: ذوالقرنين، يعني كسي كه بر شرق و غرب دنياي شناخته شده آن روز حكومت داشته است.
و نگرش دیگری هم در این باره وجود دارد. در نزدیکی آرامگاه کوروش نگاره ای سنگی قرار دارد که بر بالای آن کتیبه ای قرار داشت که نام کوروش بر آن نوشته شده بود (طبق گفته ها و نقاشی سر ویلیام اوزلی که در سال 1811 ثبت کرد، و دوباره به وسیله تکسیه و کست در حدود سال 1840 به دقت نقاشی شد، و همچنین عکس عکاس پیشگام اشتولتز در سال 1874).
 نقش برجسته نشان دهنده ی مردی است با ریش انبوه و چهار بال، که رو به سمت چپ یعنی به سوی مرکز بنا دارد. در دو طرف، دو بال مثل بالهای عقاب و در روی سر او دو شاخ به صورت شاخ قوچ وجود دارد. دست راست او کشیده است، لباس پیکر از نمونه همان لباسهایی است که از پادشاهان بابل و ایران در تندیس های آن ها دیده ایم. بر مبناي نوشته هاي هرودت كه «ايرانيان خدايان خود را تصوير نمي كردند» قبول اينكه نقش بالدار به يكي از خدايان بومي تعلق داشته دشوار است.اين مرد تاجى دارد كه به يك كلاه شياردار كاملأ چسبيده به سر، وصل است. اين تاج چشمگير بر روى شاخهاى بلند و تابدار يك قوچ حبشى و میان دو مار كبراى پشت به هم كه هر يك گوی کوچكى را به نماد خورشيد برسر دارند، قرار گرفته است. بخش اصلى اين تاج شامل سه دسته گل نى است كه هر يك از آنها گوى خورشيد را برفراز داشته و با  پر شترمرغ احاطه شده اند. سه حلقه خورشيدى با دايره هاى هم مرکز در انتهاى دسته گل نى قرار دارد. با وجود وضع نامناسب بيشتر بخشهاى جلو صورت هنوز می توان قسمتهايى از خط مستقيم كلاه را بر روى پيشانى، گوشه هاى چشم بادامى شكل، بخش عمده اى از خط خارجى بينى نوك تيز، بقاياى نامشخص لبها و قسمت عمده ریش فردار و انبوه را تشخيص داد. گوش عملا با يك پوشش كم وبیش مدور,  با يك آويز تزيينى در انتها،  پنهان شده است.
اندام اين نقش به ردايى يكسر و حاشيه دار ملبس است كه از روى بازوى راست می گذرد. سجافهاى عمودى و افقى حاشيه ها به لبه هاى باريكى با نقش گل ختم می شود كه هر گل داراى هشت گلبرگ و هشت كاسبرگ كوچك است. بدن نقش به صورت نيم تنه كامل نشان داده شده و کتف راست و بخش بالایی بازوى راست به طور كامل در نقش طراحى شده است. در رابطه با پشت بدن، بالهاى عقبى مشخص تر از بالهای جلويى بوده و خود نقش رو به جلو، با تمايل به راست، در وسط چهارچوب ايستاده است. دست راست در امتداد قفسه سينه بالا أمده و انگشتها كاملا باز است. دست چپ وضع مناسبى ندارد و فقط می توان حدس زد كه انگشتان آن ادامه يافته بوده تا احتمالا فضاى بين دو بال جلويى را پر كند. پاها عریان بوده و طراحى خوبى دارند. استاد علی سامي احتمال مي دهد اين پيكر مظهر فروهر ميباشد، زيرا نوعي روحانيت و الوهيت در نقش مي بيند و آن را همتاي روحاني كوروش مي داند. استاد علیرضا شاپور شهبازي با جنبه تخيلي كمتر نقش را به نوعي نمايش آرماني از كوروش كبير نسبت مي دهد.
ابوالکلام آزاد، دانشمند شهیر هندی و وزیر فرهنگ دولت نهرو هم این نگاره را ذوالقرنین خوانده و بر پایه آن، کوروش را همان ذوالقرنین یاد شده در قرآن دانسته است.
در تورات در «سفر دانیال» (8-1) از بیچارگی و رهایی و پیشگویی در نجات یافتن یهودیان به وسیله قوچ (تشبیه به کلاه کوروش)، به ذوالقرنین اشاره شده است. این موضوع در «سفر یشعاه و سفر یرمیاه» هم آمده است. او در رویای دانیال پیغمبر به صورت قوچی که دارای دو شاخ است، در می آید. شخصیت کوروش در عقاید یهود دارای مکان و منزلت مهمی است. قرن (هم در عربی و هم در عبری)  معنای شاخ و هم گیسو را می دهد که در واقع کوروش کلاهی بر سرش بوده مانند سرو، همانطور که در نگاره می بینیم. نگاره مزبور درباره لقب کوروش کمک شایانی به ما می کند که همانا ذوالقرنین است.
دو بال نگاره هم گویای همان تصویری است که در سفر یشعاه (عقاب شرق) بیان شده بود. با توجه به اينكه نام كوروش در كتيبه مفقود شده بالاي آن ذكر گرديده گرايش بيشتر وجود داشته كه همان «ذوالقرنين» يعني دارنده دو شاخ موجود در  قرآن است. در کتاب عزرا (3-1 و 1) گفته شده که تمام اسیرانی که بوسیله نبوکد نصر گرفتار شده بودند به سرزمین خود اورشلیم بازگشته و معبد خود را از نو بنا کردند و در جای دیگر کوروش را به عقاب شرق تشبیه کرده است: «من عقاب شرق را فراخواندم. من این مرد را که از سرزمین دور می آید و خشنودی مرا فراهم می کند فراخوانده ام» (11:46). خلاصه از نص اسفار یهود چنین بر می آید که تصویر کوروش، همان ذوالقرنین است.
ذوالقرنينتفسیر آیه های قرآن درباره ذوالقرنین
ذوالقرنین در آیات 83 تا 98 سوره کهف آمده است. از این آیات چنین بر می آید که:
1_ این لقب را گروهی می شناسند و از پیامبر پرسش می کنند. همانطور که می دانیم یهودیان در مدینه بودند و در تورات از کوروش نوشته شده است و احتمالا یهودیان از پیامبر اکرم (ص) درباره عقاب شرق یا کوروش سوال کرده بودند.
2_ خداوند کشوری را به کف با کفایت او سپرده و وسایل فرمانروایی را برای او فراهم ساخته است.
3_ کارهای عمده او عبارت است از سه جنگ بزرگ، نخست در غرب تا آنجا که به حد مغرب رسیده است و آنجا را که خورشید غروب می کند به چشم دیده است (کوروش در ابتدا سرزمینهای ماد و لیدی و بابل را تصرف کرد)، دوم در جنگ مشرق تا آنجا رسیده است که دیگر جز صحرایی خشک و بدون آبادی ندیده است و ساکنین آن نیز بدوی بوده اند (با لشکر کشی کوروش به مکران و سيستان و حدود و حوالی بلخ و باکتربا انطباق دارد و ظن قوی اين است که کوروش در اين سفر ، بلاد سند را هم فتح کرده است و ايرانيان سند را هند می ناميده اند و از اين جهت در کتيبه داريوش، نام هند نيز در ميان نامهای ممالک بيست و هشت گانه مفتوحه ذکر شده است). کار سوم که شاهکار اوست ساختن سد بر تنگه و دره ای سخت گذر بوده که از ورای آن تنگه، عده ای مرتبا به ساکنین این منطقه هجوم می آورده اند و آنان را غارت می کرده اند. ساکنین این منطقه قوم مزبور را یاجوج و ماجوج نامیده بودند که قومی  وحشی و بدون تربیت و فرهنگ بوده اند.
 از آیات قرآنی چنین بر می آید که یاجوج و ماجوج دو قبیله وحشی و خونخوار جنگجو و غارتگر بوده اند و در دوردست ترین نقاط شمال آسیا زندگی می کردند. بر پایه دگرگونی واژگان و دگرگیسی زبان می توان گمان برد كه ياجوج و ماجوج همان مغوليان بوده‏اند، چون اين دو كلمه به زبان چينى منگوك و يا منچوك است، و معلوم مى‏شود كه دو كلمه مذكور به زبان عبرانى نقل شده و ياجوج و ماجوج خوانده شده است، و در ترجمه‏هائى كه به زبان يونانى براى اين دو كلمه كرده‏اند گوك و ماگوك مى‏شود، و شباهت تامى كه میان ماگوك و منگوك هست حكم مى‏كند بر اينكه كلمه مزبور همان منگوك چينى است همچنان كه منگول و مغول نيز از آن مشتق و نظائر اين تطورات در الفاظ آنقدر هست كه نمى‏توان شمرد. پس ياجوج و ماجوج مغول هستند و مغول امتى است كه در شمال شرقى آسيا زندگى مى‏كنند، و در اعصار قديم امت بزرگى بودند كه مدتى به طرف چين حمله‏ور مى‏شدند و مدتى از طريق داريال قفقاز به سرزمين ارمنستان و شمال ايران و ديگر نواحى یورش می بردند، ولی پس از آنکه سد ساخته شد به سمت شمال اروپا حمله مى‏بردند. اروپائيان آنها را سيت مى‏گفتند. 
می دانیم که کوروش نخستین کسی است که سد ساخته است و از آهن به نحو انبوه استفاده کرده است و این سد در تنگه داریال در گرجستان امروزی قرار دارد. در آثار باستانی ارامنه اين ديوار « بهاگ کورايی » به معنی « تنگه کوروش » ناميده می شود.
سد یاد شده نه تنها از سنگ و آجر بوده بلکه از آهن و پولاد نیز در آن به کار رفته است و چنان عظیم و سدید بود که از هجوم غارت کنندگان جلوگیری کامل می نمود.
در قرآن آمده است که ذوالقرنین سپس چنين دستور داد: قطعات بزرگ آهن براى من بياوريد. هنگامى كه قطعات آهن آماده شد، دستور چيدن آنها را به روى يكديگر صادر كرد تا كاملا ميان دو كوه را پوشاند. صدف در اينجا به معنى كناره كوه است  و از اين تعبير روشن مى‏شود كه ميان دو كناره كوه، شكافى بوده كه ياجوج و ماجوج از آن وارد مى‏شدند، ذو القرنين تصميم داشت آن را پر كند. از این رو به آنها گفت مواد آتشزا) هيزم و مانند آن) بياوريد و آنرا در دو طرف اين سد قرار دهيد، و با وسائلى كه در اختيار داريد در آن آتش بدميد تا قطعات آهن را، سرخ و گداخته كرد. در حقيقت او مى‏خواست از اين راه قطعات آهن را به يكديگر پيوند دهد و سدی يكپارچه‏اى بسازد، و با اين طرح عجيب، همان كارى را كه امروز بوسيله جوشكارى انجام مى‏دهند انجام داد، يعنى به قدرى حرارت به آهنها داده شد كه كمى نرم شدند و به هم جوش خوردند. سرانجام آخرين دستور را چنين صادر كرد :گفت مس ذوب شده براى من بياوريد تا بروى اين سد بريزم و به اين ترتيب مجموعه آن سد آهنين را با لايه‏اى از مس پوشانيد و آن را از نفوذ هوا و پوسيدن حفظ كرد.
4_ پادشاهی عادل و رعیت نواز بوده و از خونریزی جلوگیری کرده و قوم مغلوب را آزار و کشتار نمی نموده است. وقتی که به قوم مغرب استیلا پیدا کرد مغلوبان گمان کردند که مثل سایر فاتحان مورد شکنجه و بیداد قرار خواهند گرفت. اما پادشاه چنین نکرد و گفت که نیکوکاران و رجال قوم از آسیب محفوظ خواهند بود و او کوشش خواهد کرد که به داد و دهش قلوب آنان را تسخیر کند. می دانیم که کوروش پس از استیلا بر ماد و لیدی و بابل و دیگر جاها نه تنها به مردمان مختلف کاری نداشت بلکه حتا به دین و آیین آنها هم احترام می گذاشت و با اینکه یکتاپرست و زرتشتی بود خدایان دیگر جاها  از جمله مردوک خدای بابل را گرامی میداشت.
5_ ذوالقرنین به مال و اندوخته ی دنیایی نیاز نداشت و حریص نبود و حتی زمانی که ستم دیدگان خواستند برای ساخت سد پولی فراهم و جمع کنند، از گرفتن آن  ابا کرد و گفت خداوند مرا از مال و اندوخته شما بی نیاز ساخته است، فقط به نیروی بازوی خویش مرا همراهی کنید تا سدی آهنین در برابر دشمن بنا کنیم. کوروش در همه جا از خود سخاوت نشان داد. به طور مثال از خزانه ی ایران هزینه ی دستور ساختن معبد اورشلیم  برای یهودیان را داد و معبدهایی که نبوکدنصر خراب کرده بود دوباره آباد ساخت.
 دلیل دیگری که می شود به آن استناد کرد عقیده ی قوم یهود است. کتابهای دینی یهود تصریح می کند که کوروش فرستاده خداوند و مسیح اوست که برای دادگستری و فراهم آوردن خشنودی خود، او را برگزیده است. همه می دانیم که یهودیان در تاریخ خود به ندرت از فردی غیر یهود تعریف کرده اند پس اگر کوروش یکتاپرست و دادگستر نبود هیچوقت از ایشان تعریف نمی کردند. 
 

بزرگداشت كوروش بزرگ

برخی با غرض یا به اشتباه اسکندر گجستک (ملعون) را ذوالقرنین می دانند ليكن‌ اين‌ معني‌ با لسان‌ قرآن‌ سازش‌ ندارد. چون‌ نخست قرآن‌ ميگويد ذوالقرنين‌ مؤمن‌ به‌ خدا و روز قيامت‌ بوده‌ است‌ و دين‌ او دين‌ توحيد بوده‌ است‌؛ ولي‌ ما مي دانيم‌ كه‌ اسكندر مشرك‌ بوده‌ همچنان که قربانی کردنش برای سیاره مشتری خود شاهد آن است و یونانیان و مقدونیان  ایزدان بسیاری داشتند که در تاریخ ثبت است. و دوم  قرآن‌ ذوالقرنين‌ را مرد صالح‌ از عباد خدا و صاحب‌ عدل‌ و داد‌ می ‌شمارد که  تاريخ‌ براي‌ اسكندر خلاف‌ آن را بيان‌ ميكند. اسکندر سفاک و عياش بوده است ( چنانچه در ماجرای آتش زدن تخت جمشيد معروف است .( و سوم  اینکه در هيچيك‌ از تواريخ‌ نيامده‌ است‌ كه‌ اسكندر مقدونی‌ سد يأجوج‌ و مأجوج‌ را بنا كرده‌ باشد. چهارم مسير لشکرکشی اسکندر از غرب به شرق بوده است و حال آنکه به تصريح قرآن شروع لشکر کشی ذوالقرنين به سمت غرب بوده است. ضمنا يادی از اسکندر مقدونی در عهد عتيق نيست. گروهی از پژوهشگران دلیل این را که مفسران نخستین اسکندر را ذوالقرنین نامیده اند ناشی از نا آگاهی آنان از تاریخ باستان ایران و وجود شخصیتی اشکانی به نام اسکندر در برابر الکساندر مقدونی می دانند که خوش رفتاری های فرد اخیر به حساب جهانگیر مقدونی نهاده شده است. این موضوع می تواند مورد پژوهشی دقیق قرار گیرد.
در پایان، سخنی که می توان بیان کرد دوتا از فروع دین ما یعنی تولی و تبری است که یعنی دوست داشتن دوستان خدا و دشمن داشتن دشمنان خدا.  چون کوروش بزرگ دوست خدا و فردی بود که احکام الهی را در زمین جاری می کرد باید مورد احترام همگی ما باشد و مقامش را گرامی داریم. کوروش بزرگ نماد ملیت و هویتمان و هم نماد فردی نیک اندیش از نظر کتابهای آسمانی مانند تورات و قرآن است و هم در بین پیروان دینهای توحیدی چهار گانه ی زرتشتی، یهودی، مسیحی و اسلام قابل احترام است و هم نماد انسانی یکتاپرست و دادگستر در سراسر گیتی. مهرش افزون باد و ايرانش هميشه جاويد.

مراجع :
تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، تفسیر سوره کهف، آیه های 83 تا  97، جلد 13
تفسیر نمونه، مکارم شیرازی و جمعی از نویسندگان، رویه (صفحه) های 338 و 532 و 551 و 552، جلد 12
کوروش کبیر(ذوالقرنین)، ابوالکلام آزاد، ترجمه ی محمد ابراهیم باستانی پاریزی

********************************************************************

تصاویری منتشر نشده از جشن 2500 ساله شاهنشاهی در ایران توسط محمد رضا شاه

 ترکیب و نوع لباسهای افرادی که در حال رژه هستند دقت کنید و ببینید که چطور اقتدار ایران بزرگ را از قرن ها پیش تا آن زمان که این جشن برگزار شد، جلوی چشم نمایندگان کشورهای بزرگ منطقه و دنیا به نمایش می گذاشتند، آنهم در مکانی که خود سند و گویای همه این واقعیتهاست.

 نمی دونم دوستان تخت جمشید و پارسه سفر کرده اند یا خیر ؟  تنها قرار گرفتن در آن محیط کافیست تا به حقایقی از عظمت و اقتدار و قوانین بشردوستانه و زندگی سراسر افتخار ایران زمین و مردمش پی برده شود.

چیزی که الان مایه افتخار هر ایرانیست.

البته متاسفانه در کتب تاریخی مدارس از این جشنها به بدی یاد می کنند، و آنرا نشانه ولخرجی  و بی بند و باری محمد رضا شاه می دانند! 

 ولی نظر من چیز دیگریست، این هزینه ها برای تبلیغ شکوه و عظمت ایران و آشنایی مردم دول جهان با تاریخ پرشکوه ایران زمین و ایرانی بوده است.

 

تصویر اول

تصویر دوم

تصویر چهارم

تصویر پنجم

تصویر ششم

سلسله پيشداديان: افسانه يا واقعيت

 سلسله پيشداديان: افسانه يا واقعيت   :

 نخستين دودمان فرمانروا در تاريخ اساطيرى و حماسى ايران زمين «پيشداديان» بودند. پيشداد به معنى «اولين كسى كه قانون آورده است». در شاهنامه فردوسى نخستين پادشاه پيشدادى «گيومرث» (كيومرث) (كيومرس) بود كه در متون اوستايى و باستانى نخستين انسان آريايى و اولين فرمانروا بوده و مطابق متون اساطيرى بعد از اسلام نخستين مرد كيومرث و نخستين زن «مرديانه» بود. بعد از او به ترتيب هوشنگ و جمشيد به جهاندارى مى رسند. ضحاك تازى بعد از آنكه جمشيد را شكست مى دهد، مدتى بر ايران حكومت مى كند و فرزندان جمشيد را اسير مى نمايد. اما دچار قيام كاوه آهنگر و فريدون مى شود. بعد از زندانى شدن ضحاك در دماوندكوه، فريدون، منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب به فرمانروايى و سردارى مى رسند. بعد از زوال پيشداديان يكى از نوادگان منوچهر به نام كيقباد به كمك رستم قهرمان داستان هاى حماسى ايران، فرمانروايى خاندان كيان را پايه ريزى مى كند.
•كيومرث
طبق متون اوستايى او آدم ابوالبشر است و اولين انسانى است كه از «اهورامزدا» (داناى بزرگ) كه خداوند يكتا است اطاعت كرد. مورخين اسلامى او را گلشاه لقب داده اند كه به معنى فرمانرواى كوهستان است. در ادبيات بعد از اسلام او را نخستين كشورگشا معرفى كرده اند. نخستين بزرگى كه كشور گشود- سرپادشاهان كيومرث بود. فردوسى درباره او مى گويد: كيومرث چون ابتدا در كوه اقامت داشت پلنگينه (پوست پلنگ) مى پوشيد و در اشعارش مى گويد: كيومرث شد بر جهان كدخداى _ نخستين به كوه اندرون ساخت جاى سر تخت و بختش برآمد ز كوه _پلنگينه پوشيد خود با گروه. مى گويند بنياد شهرسازى از او است. شهر هاى اسطخر، دماوند و بلخ را او بنا كرد. چون فرزندش سيامك به دست ديوان كشته شد، بعد از مرگ كيومرث پادشاهى به نوه اش «هوشنگ» رسيد.
•هوشنگ
هوشنگ در اوستا «هائو شيانگها» (
Haoshyangha) ذكر شده. بعضى از مورخين او را اولين پيشداد (اولين قانونگذار) معرفى مى كنند، زيرا بر هفت اقليم فرمانروايى مى كرد. درباره معنى اسم او اختلاف است. فردوسى هوشنگ را برگرفته از هوش و فرهنگ مى داند و در اين باره مى گويد: گرانمايه را نام هوشنگ بود _ تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود
زبان شناسان باستانى و شرق شناسان اروپايى «هائو شيانگها» را به معنى «فراهم سازنده منازل خوب» آورده اند، چون او بود كه شهر هاى شوش و بابل را بنياد نهاد. در زمان او آهن و آتش كشف شد و ابزار هاى جنگى آهنى فراهم آمد. فردوسى در باب كشف آتش مى گويد كه هنگام پرتاب سنگ براى كشتن مار آن سنگ به سنگ ديگرى برخورد كرد و اخگرى پديد آمد.
فروغى پديد آمد از هر دو سنگ _ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ. چون تهيه  آتش براى زندگى مشكل بود، به دستور هوشنگ آتشكده هايى در فارس، آذربايجان و خراسان برپا كردند تا مردم بتوانند، آتش آماده از آن بردارند. داستان هوشنگ درباره كشف آتش نشان مى دهد كه ايرانيان آتش پرست نبوده اند ولى آتش را از جهت روشنايى و گرمى بخشيدن به زندگى آدميان حفظ مى كردند و سعى در نگهدارى آن داشتند.به انگيزه كشف آهن در دهم بهمن جشن سده را برپا مى داشت، يعنى زمانى كه پنجاه شب و پنجاه روز تا اول بهار (عيد نوروز) باقى بود. فردوسى درباره جشن سده مى گويد:ز هوشنگ ماند اين سده يادگار _ بسى باد چون او دگر شهريار /در زمان او مردم توانستند كه از پوست حيوانات لباس تهيه نمايند.
•تهمورث ديوبند
سومين پادشاه پيشدادى تهمورث (طهمورث) است به معنى دلير ملقب به «زيناوند» به معنى دارنده سلاح و زين. در تاريخ طبرى و مروج الذهب مسعودى آمده است كه در زمان او بودا در هند ظهور كرد. او بت پرستى را برانداخت و چون بر ديوان مازندران غلبه كرد، ديوان به او سواد خواندن و نوشتن آموختند لذا به آنان امان داد. در زمان او مردم ريسندگى و بافندگى آموختند.

 

رستم دستان از پهلوانان دوران پيشداديان كه در شاهنامه از او به تفصيل نام برده شده


•جمشيد
جمشيد فرزند تهمورث چون رويش مانند «شيد» (خورشيد) مى درخشيد به جمشيد به معنى درخشنده معروف شد. او نيز مانند فرمانروايان قبلى پيشدادى از «فره ايزدى» (تائيد الهى) و پشتيبانى «اهورامزدا» برخوردار بود. طبق روايات فردوسى زمانى كه طول روز و شب برابر شد (اول فروردين) را نوروز ناميد و جشن نوروز را برپاى داشت، در دوره حكمرانى او انواع سلاح هاى آهنى ساخته شد.تهيه انواع لباس از ريسيدن نخ هاى پنبه اى، ابريشمى و پشمى رواج يافت. سنگ هاى گران بها از معادن استخراج گرديد. دارو ها و عطريات متفاوت شناخته شد. فن پزشكى به اعلا درجه در آن زمان رسيد. در ساختمان سازى انقلابى روى نمود چون ديوان مازندران ساختن خشت و آجر و نحوه به كارگيرى گچ و سنگ را به آريايى ها آموختند. از اين رهگذر قصر هاى باشكوه در ايران بنا گرديد. مردم به چهار طبقه تقسيم شدند. ۱- آموزيان (دانشمندان و دينداران.) ۲- نيساريان (سپاهيان و لشكريان). ۳- نسوديان (برزگران) ۴- آهنوخوشان (پيشه وران). جام جم (جام گيتى نما) كه به وسيله آن جمشيد مى توانست وقايع هفت اقليم را در آن ببيند، در زمان او بود، اين جام بعد ها به كيخسرو و دارا رسيد. اما زمانى رسيد كه جمشيد از باده قدرت سرمست شد و طورى كبر و غرور بر او چيره شد كه خود را جهان آفرين خواند و مورد قهر الهى قرار گرفت و ضحاك تازى را بر او چيره ساخت.
از اين جهت بود كه فردوسى طوسى گويد:شما را ز من هوش و جان در تن است _ به من نگرود هركه اهريمن است/گر ايدون كه دانيد من كردم اين _ مرا خواند بايد جهان آفرين/زمانى كه در جام جهان بين هر چه را كه اراده مى كرد، مى ديد غرورش زيادتر شد:/پس آن جام بركف نهاد و بديد _ در او هفت كشور همى بنگريد.ضحاك جمشيد را كشت و دو خواهر او به نام هاى «شهرناز» و«ارنواز» اسير كرد و سپس به زنى گرفت. بعد از آنكه كاوه و فريدون قيام كردند و ضحاك را در دماوندكوه به بند كشيدند، فريدون از نژاد جمشيد به حكمرانى ايران رسيد.
•قيام كاوه و جهاندارى فريدون
هنگامى كه ضحاك براى خوراك مار هاى روى شانه هايش همه فرزندان كاوه آهنگر را قربانى كرده بود و فقط يك فرزند براى كاوه مانده بود و پيش شاه ستمكارى چون ضحاك گفت (يكى بى زبان مرد آهنگرم _ ز شاه آتش آيد همى بر سرم). شاه توجهى نكرد و كاوه چون آهنگر بود پيشبند چرمى خود را كه از پوست شير بود بر فراز چوبى برافراشت و از آن پس به عنوان «درفش» (پرچم) از آن سود جست. مردم به دور كاوه و درفش او گرد آمدند به طورى كه بر سپاه ضحاك پيروزى يافت و ضحاك متوارى شد و از ايران خارج شد و از دجله گذشت تا از خشم ايرانيان در امان بماند. كاوه با قيام خود خواست كه «فريدون» فرزند «آبتين» را كه از نژاد جمشيد بود به فرمانروايى ايران انتخاب نمايد. لذا فريدون به تعقيب ضحاك پرداخت (به اروندرود اندر آورد روى _ چنان چون بود مرد ديهيم جوى)
(اگر پهلوانى ندانى زبان _ به تازى تو اروند را دجله خوان) فريدون خود را به سرزمين تازيان رسانيد ضحاك را دستگير و او را در دماوندكوه زنجير كرد. در داستان كاوه و فريدون چيزى كه مهم است، ايجاد پرچم  ايران است، چون كاوه در تاريخ اساطيرى ايران با درفش خود حماسه آفريد و ضحاك عرب را شكست داد و به دست فريدون كه از نژاد ايرانى بود در دماوند كوه زندانى نمود. از آن زمان به بعد پرچمى كه او ساخته بود به «درفش كاويان» معروف شد. كاوه كسى است كه سرداران ايران به درفش او تيمن مى جستند.
ابومنصور ثعالبى مورخ قرن پنجم در باب اين درفش عين روايت فردوسى را آورده و گفته است: «فريدون پس از آسودگى از كار ضحاك چرم كاوه را به جواهر بياراست و درفش كاويان ناميد.» فريدون فرزند آبتين كه مادرش فرانك بود، دوره دوم جهاندارى پيشداديان را آغاز كرد و بعد از او مهم ترين زمامداران پيشدادى عبارت بودند از منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب. فريدون چون در مهرماه بر ضحاك غلبه كرد و بر تخت نشست آن روز را عيد و جشن آن روز را مهرگان خواندند.
•تقسيم  سرزمين فريدون بين فرزندانش
فريدون در زمان جهاندارى اش كشورش را بين پسرانش به شرح زير تقسيم كرد تا با خيال آسوده بتواند به بندگى اهورامزدا (خداى يگانه) بپردازد. ايران را به «ايرج» داد، توران (تركستان) را به «تور» و شام و روم را به «سلم» سپرد. چون ايران از تركستان و شام آباد تر بود سلم و تور بر ضد ايرج متحد شدند و در جريان جنگى ايرج را كشتند و جنازه او را پيش پدر فرستادند. فردوسى در اين باب مى گويد:(نهفته چو بيرون كشيد از نهان /به سه بخش كرد آفريدون جهان)(يكى روم و خاور دگر ترك و چين/سوم دشت گردان و ايران زمين )(نخستين به سلم اندرون بنگريد /همه روم و خاور مر او را گزيد)(دگر تور را داد توران زمين /ورا كرد سالار تركان و چين)و زان پس چو نوبت به ايرج رسيد / مر او را پدرشهر ايران گزيد)در زمان پادشاهى منوچهر براى پايان دادن به اختلاف مرزى بين ايران و توران مقرر شد كه آرش كمانگير تيرى از مازندران يا از فراز دماوندكوه پرتاب كند و آن تير هرجا كه بر زمين افتاد مرز ايران و توران باشد. در شاهنامه از آرش نامى برده نشده است ولى در متون اوستايى ارخش و در كتاب الكامل ابن اثير «ايرش» و در منابع ديگر به ويژه تاريخ طبرى «ارشش با تير» و در مجمل التاريخ والقصص «آرش شواتير» آمده است. در دانشنامه ادب فارسى بخش آسياى ميانه به سرپرستى حسن انوشه بعد از آن كه همه روايات تاريخى و اسطوره ها را در كنار هم مى گذارد به اين نتيجه مى رسد كه افراسياب پادشاه توران با منوچهر فرمانرواى ايران قرار گذاشتند، تيرى كه از فراز البرزكوه (دماوندكوه) به سمت مرز توران پرتاب گردد، مرز ايران و توران را تعيين كند. آرش بر بالاى قله دماوند رفت و با آن كه مى دانست پس از پرتاب تير جان از كالبد او خارج مى شود، تير را پرتاب كرد. اين تير از بامداد تا نيم روز برفت و در كنار جيحون بر درخت گردويى فرود آمد و مرز ايران و توران معين شد. در بيشتر منابع اسلامى جاى فرود آمدن تير را مرو نوشته اند و محل پرتاب آن را آمل، سارى، تبرستان نوشته اند و در منابع اسلامى سيزدهم تير (تيرروز) را روز پرتاب تير قيد كرده اند.عاقبت «منوچهر» در جنگى سلم و تور را كشت و خود بدون رقيب جانشين فريدون شد.
•ظهور رستم و حوادث پهلوانى بعد از آن
منوچهر سردارى داشت به نام «سام» كه امير زابلستان و سيستان بود. او پدر زال و جد «رستم» پهلوان نامى ايران است و بخش عمده شاهنامه، دلاورى هاى او را دربرگرفته است. زال زر چون مو هاى سرش سفيد بود، سام اين طفل سفيدموى را به علت داشتن چنين وضعيتى نپذيرفت و او را به غارى در البرزكوه نهاد. «سيمرغ» او را در آن غار بزرگ كرد، بعد ها سام به البرزكوه رفت و او را با خود به زابلستان آورد و زال در زابلستان با «رودابه» دختر «مهراب» پادشاه كابل ازدواج كرد و در نتيجه اين وصلت «رستم» به دنيا آمد. درباره تولد رستم، فردوسى نكته اى را بيان كرده كه بسيار مهم است. چون جنين رستم در شكم رودابه بزرگ بود و تولد او مشكل بود، حكيم فردوسى در بخش زاده شدن رستم از سيمرغ چون حكيمى حاذق نام مى برد كه دستور مى دهد كه ابتدا رودابه را با مى مست گردانند تا بيهوش شود (چون در آن زمان داروى بيهوشى نبود) سپس پهلو را شكافته و رستم را از بطن مادر خارج كنند. اين عمل را سزارين مى گويند و معتقدند كه ابتدا سزار كنسول رومى به اين روش متولد شده است. در صورتى كه بايد دانست، رستم چند هزار سال قبل از سزار به اين روش به دنيا آمده است. در واقع بايد عمل سزارين را رستمينه ناميد. فردوسى در اين باب از توصيه سميرغ تا تولد رستم را به شعر مى سرايد (نخستين به مى ماه را مست كن/ز دل بيم و انديشه را پست كن)(تو بنگر كه بينادل افسون كند/ز پهلوى او بچه بيرون كند)(بيامد يكى موبد چيره دست/مر آن ماهرخ را به مى مست كرد) و اينكه چرا نام نوزاد را رستم گذاشتند اين است كه وقتى نوزاد به دنيا آمد رودابه گفت از اين غم برستم (از اين درد راحت شدم) لذا فردوسى مى گويد (به گفتا به رستم غم آمد به سر نهادند رستمش نام پسر)دلاورى هاى رستم از عهد منوچهر تا روزگار بهمن فرزند اسفنديار معروف است. در روزگار كيقباد، كيكاوس و كيخسرو از خود دلاورى ها نشان داد. زمانى كه در جست وجوى اسب خود رخش كه دزديده شده بود به شهر سمنگان رسيد او تهمينه دختر پاشاه آنجا را به زنى گرفت و از اين ازدواج سهراب متولد شد كه سرانجام در يك نبرد تن به تن زمانى كه رستم نمى دانست با فرزند خويش نبرد مى كند، او را كشت. رستم پس از آن شود تورانى ها را شكست داد. رستم دو برادر داشت به نام هاى «زواره» او در جنگ ها ياور برادر خويش، رستم بود. برادر ديگر شغاد نام داشت كه عاقبت رستم را كشت.
•از حكومت نوذر تا گرشاسب و پايان سلسله پيشدادى
طبق روايات فردوسى نوذر فرزند منوچهر چون از رسم پدر سرپيچى كرد، لشكريانش بر او شوريدند و ايران زمين در مقابل توران ضعيف شد و افراسياب تورانى به ايران لشكر  كشيد و نوذر را كشت. بعد از مرگ نوذر، زو(زاب) پسر تهماسب به پادشاهى مى رسيد. گرشاسب فرزند زو آخرين پادشاه پيشدادى است كه مجبور بود همواره جلو سپاه افراسياب ايستادگى نمايد. او آخرين پادشاه پيشدادى است. با مرگ گرشاسب، پيشداديان منقرض و كيانيان به جهاندارى مى رسند.
•كيانيان و دلاورى هاى رستم
اولين پادشاه كيانى كيقباد است و بعد از او مطابق روايات فردوسى و ديگر مورخين ايران هشت نفر ديگر بر ايران سلطنت كردند و بعد اسكندر به ايران حمله ور مى شود و كيانيان را از ميان برمى دارد. از نخستين جهاندار اين خاندان كه كيقباد است به ترتيب كيكاوس، كيخسرو، لهراسب، گشتاسب، بهمن، هماى، داراب و دارا به پادشاهى رسيدند.كلمه «كى» در اوستا «كوى» (
Kavi
) آمده كه به معنى پادشاه، امير و فرمانروا است. در شاهنامه فردوسى واژه «كى» به معنى پادشاهان كيانى است. استاد محمدجواد مشكور در كتاب ايران در عهد باستان آورده است كه «كيا» لقب پادشاهان مازندران بوده است. هنوز هم در بعضى از شهر هاى مازندران پسوند كيا در  آخر نام فاميل افراد ديده مى شود.

•كيقباد
او جد كيانيان است. به روايت اوستا از فرزندان منوچهر است. در شاهنامه آمده است كه چون تخت پادشاهى از گرشاسب خالى ماند زال نام و نشان كيقباد را كه از نسل فريدون بود از موبدان (روحانيون) پرسيد. پس رستم را نزد او به البرزكوه فرستاد و كيقباد را به پادشاهى ايران نشانيد. فردوسى از قول رستم مى گويد: قباد گزين را ز البرز كوه/ من آورده ام در ميان گروه .او شهر استخر را به پايتختى انتخاب كرد. او چهار پسر داشت كه از همه بزرگتر كيكاوس بود كه بعد از مرگ او به پادشاهى رسيد. كيقباد،  افراسياب را شكست داد و در اين جنگ ها رستم ياور او بود.
•كيكاوس (كيوس)
بعد از كيقباد، پادشاهى به پسرش «كيكاوس» رسيد. كيكاوس قصد فتح مازندران را داشت كه ناگهان سرداران و بزرگان ايران مانند طوس، كشواد، گودرز، گيو، گرگين و بهرام به كيكاوس نصيحت كردند. احسان يارشاطر در كتاب برگزيده داستان هاى شاهنامه، فصلى را به پندناپذيرى كيكاوس اختصاص داده و مى نويسد حتى نصيحت زال نيز در او موثر واقع نشد. همه به او گفتند كه: سپه را بدان سو نبايد كشيد/ ز شاهان كس اين راى فرخ نديد.فردوسى درباره خودكامگى كيكاوس چنين مى گويد: به رستم چنين گفت گودرز پير/ كه تا كرد مادر مرا سير شير، چو كاوس خودكامه اندر جهان/ نديدم كسى از كهان و مهان، خرد نيست او را نه دين و نه راى/ نه هوشش به جاى است و نه دل به جاى، تو گويى به سرش اندرون مغز نيست/ يك انديشه او همى نغز نيست.(نگاه كنيد به نام كيكاوس در دانشنامه ادب فارسى جلد يكم آسياى مركزى به سرپرستى حسن انوشه).كيكاوس نتيجه خودكامگى خود را ديد و به مازندران لشكر كشيد و اسير شد. رستم براى آزادى كيكاوس به مازندران شتافت. در اين سفر، رستم با «هفت خوان» يا هفت واقعه هولناك دست و پنجه نرم كرد و سرانجام توانست با شكست ديوان مازندران كيكاوس را به ايران زمين بازگرداند و سپس به جنگ افراسياب رفت و او را شكست داد. رستم در ضمن يكى از سفرهايش به مرز توران مى رفت كه با پسر ناشناخته خود «سهراب» روبه رو شد و در نبردى تن به تن او را كشت و چون آگاه شد كه سهراب فرزند اوست، زارى ها كرد ولى در عين حال هر دلى را بر ضد رستم به خشم مى آورد، چنانكه فردوسى گويد: يكى داستانى است پر از آب چشم/ دل نازك آيد ز رستم به خشم
منابع:
۱- شصت قرن تاريخ و تاجگذارى نوشته خان ملك يزدى، انتشارات بانك ملى ايران، تهران، اول آبان ۱۳۴۶.
۲- دانشنامه ادب فارسى جلد يكم آسياى مركزى به سرپرستى حسن انوشه، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى (معاونت امور فرهنگى)، تهران، ۱۳۷۵.
۳- نامه خسروان (نخستين نامه) نوشته جلال الدين ميرزا، انتشارات سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، زير نظر مجيد رهنما، تهران ،۱۳۵۵ تجديد نظر شده در ۱۳۶۳.
۴- گزيده داستان هاى شاهنامه، نگارش احسان يارشاطر، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، ۱۳۵۳.
۵- شاهنامه حكيم ابوالقاسم فردوسى جلد نخست، از آغاز تا داستان سياوش به كوشش محمد دبيرسياتى، چاپ دوم، انتشارات على اكبر علمى، تهران، ۱۳۴۴.
۶- منتخب شاهنامه فردوسى به اهتمام محمد على فروغى با همكارى حبيب يغمائى، ناشر سخن گستر، تهران، ۱۳۸۰.
۷- ايران در عهد باستان، تاليف دكتر محمد جواد مشكور، انتشارات اشرفى، تهران، ۱۳۶۳.
۸- حماسه سرايى در ايران (تحقيق در كيفيت روايات ملى)، دكتر ذبيح الله صفا، چاپ سوم، انتشارات امير كبير، تهران، ۱۳۶۱.
۹- گزيده اى از شاهنامه، انتشارات وزارت آموزش و پرورش، نوشته مجيد يكتايى، تهران، ۱۳۵۰.
۱۰- دايره المعارف فارسى مصاحب سه جلد، انتشارات امير كبير و فرانكلين.


دفاع مردانه ژنرال آريو برزن نمونه اي از جانبازي ايرانيان در راه ميهن

دفاع مردانه ژنرال آريو برزن نمونه اي از جانبازي ايرانيان در راه ميهن :

بر پايه يادداشتهاي روزانه "كاليستنسCallisthenes " مورخ رسمي اسكندر، 12 اوت سال 330 پيش از ميلاد، نيروهاي اين فاتح مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس، تكاب در كهگيلويه) با يك هنگ ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي ژنرال «آريو برزن Ario Barzan » رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داريوش سوم را شكست و فراري داده بود. سرانجام اين هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پاي درآمد و فرمانده دلير آن نيز برخاك افتاد. مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنين مقاومتي در گاوگاملاGaugamela (كردستان كنوني عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعي بود. در "گاوگاملا" با خروج غير منتظره داريوش سوم از صحنه، واحدهاي ارتش ايران نيز كه درحال پيروز شدن بر ما بودند ؛ در پي او دست به عقب نشيني زدند و ما پيروز شديم. داريوش سوم در جهت شمال شرقي ايران فرار كرده بود و « آريو برزن » در ارتفاعات جنوب ايران و در مسير پرسپوليس به ايستادگي ادامه مي داد.
دلاوري هاي ژنرال آريو برزن، يكي از فصول تحسين برانگيز تاريخ وطن ما را تشكيل مي دهد و نمونه اي از جان گذشتگي ايراني در راه ميهن را منعكس مي كند.
آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟. اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي ياد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونيداس براي يونان هرسال ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني ( اسپارت ) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم( قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي داد). لئونيداس پادشاه اسپارتي ها بود كه در اوت سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته بود.

    آريو برزن » و مردانش جان دادند تا اسكندر مقدوني از اين پلكان قدرت و عظمت بالا نرود

 

آريو برزن و مردانش جان بر كف نهادند تا پايتخت ميهنشان به دست اسكندر به اين صورت در نيايد ، اما ويرانه هاي آن هم خبر از بزرگي و عظمت و اصالت تمدن ايرانيان باستان مي دهد تمدن و فرهنگي كه رسالت پاسداري از آن تكليف بي چون و چراي هر ايراني و ايراني تبار است. تا اين ستون هاي سر به فلك كشيده كه ميراث مشترك همه ايرانيان است بر جاي باشند ، ايران هم باقي خواهد بود ــ به همان گونه كه در 13 قرن گذشته عربان ، اقوام مهاجر ماوراء آسياي مركزي ، مغولها و استعمار گران اروپايي نتوانستند آن را و فرهنگش را از ميان بردارند.

 برگرفته از سايت http://www.iranianshistoryonthisday.com

نمونه پولهایرایج ایران در تاریخ ایران

 

 

يك توماني دوره ناصر الدين شاه قاجار  معادل 2.300.000ريال امروز

پنج ريالي دوره رضا شاه پهلوي  معادل 389.000ريال امروز

پنج ريالي دوره رضا شاه پهلوي  معادل 389.000ريال امروز

ده ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 771.000ريال امروز

ده ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 771.000ريال امروز

بيست ريالي دوره رضا شاه پهلوي  معادل 1.542.000ريال امروز

بيست ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 1.542.000ريال امروز

صد ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 7.714.000ريال امروز

صد ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 7.714.000ريال امروز

پانصد ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 38.570.000ريال امروز

پانصد ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 38.570.000ريال امروز

ارزش معادل به نسبت دستمزد كارگر ساده آن دوران با كارگر روزي 80.000 ريال امروز محاسبه گرديده